حرف هایم را بر کاغذی از جنس باد می نویسم . می دانم باد آیتی است از جانب تو . از جانب یگانه معبودی که مهربان ترین مهربانان است .
نمی دانم مسیر آمده را چگونه طی کرده ام . نمی دانم از همان راهی که گفته بودی آمده ام یا از بیراهه ای که شبیه جاده ی زندگی بود ... حرف هایی از جنس دل را به باد می سپارم و در گوشش نجوا می کنم . خدایم صدایم را می شنوی . حتی اگر در گوشه ای از این دنیا تنها نشسته باشم تو لحظه ای از یاد من غافل نمی شوی ؛ و نجواهایم را می شنوی .
مگر می شود خالق از بنده اش غافل شود و او را به حال خود واگذارد ؟! بارالها ! ... نامه های نانوشته ام را خوانده ای . این بنده ی گناهکار هیچ نمی خواهد جز گوشه چشمی نظر کردن بر احوال او ...
سر فرود می آورم در برابر عظمتت . پیشانی ام را به خاک می مالم در برابر بزرگی و مهربانی ات ...
خدایا من گناهانم زبانم را خاموش کرده و اختیار سخن گفتن را از من گرفته اند ...
پ . ن : شاید بعدا این نوشته تغییر کند ... !!! ...
|
+| نوشته شده توسط
شاهزاده کوچولوی عاشق در سه شنبه دهم اردیبهشت 1387
|